|
داستانک !!!!!!!! مخاطب آب و دانه ای است برای پرنده ای اسیر به نام نویسنده " چور "
| ||
|
مدیر مدرسه میگفت :پس از اینکه مادر یکی از دانش آموزان وارد دفتر مدرسه شد و با اعتراض بیان کرد که چرا موضوعاتی را برای تحقیق به بچه ها ارایه میدهید که هیچ منبعی جهت تحقیق و مطالعه برای آن وجود نداره؟ با تعجب از ایشان پرسیدم : کدام تحقیق ؟ مادر دانش آموز جواب داد : تحقیق در مورد "عمه عطار" !!! فرزندم میگه سر صف اعلام کرده اید که در باره عمه عطار !!! تحقیق بنوسید و جایزه بگیرید . در حالیکه نمیتوانستم خنده خودم را کنترل و پنهان کنم گفتم خواهر عزیزم تحقیق در مورد "عمه عطار" نبوده بلکه در مورد" ائمه اطهار "بوده . http://babajoonshirazi.blogfa.com/ موضوعات مرتبط: 19- عمه عطار [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 21:35 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
یکهفته بود که که از سرما پتو را میکشیدم روی سرم،و به این می اندیشیدم که ، چرا ؟ این بخاری لعنتی هوای این اتاق را گرم نمیکنه ؟ بعد از یکهفته فهمیدم که پنجره اتاقم باز بوده !!! .این پرده تیره و ضخیم لعنتی مرا فریب میداده و پنجره باز را پشت خودش پنهان کرده بوده موضوعات مرتبط: 18- سرما [ سه شنبه سوم اسفند 1389 ] [ 7:47 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
دکتر پس از معاینه چشمانم درحالی که نسخه ای را نوشته و مهر میکرد گفت : چشم هايت دچار خشکی اشک شده اند روزي سه مرتبه از اين قطره در چشمانت بريز تا چشمانت خشک نباشند متصدی داروخانه پس از رویت نسخه قوطی سفیدی حاوی شیشه قطره اشک را مقابلم گذاشت ،من خیره به قوطي سفيدي كه قرار بود كار اشك را برايم انجام بدهد و متصدی داروخانه خیره به من موضوعات مرتبط: 20- قطره اشک [ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ] [ 19:26 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
برای اولین مرتبه بود که دادگاهی را با چنین جمعیت عظیم چندین میلیاردی با چشم خودم مشاهده میکردم . ترس و وحشت شدیدی بر اعضا و جوارحم غالب شده بود باور کردنی نبود به جز خودم کس دیگری را نمیشناختم . یک به یک درمقابل قاضی محکمه قرارگرفته و به حساب و کتابمان رسیدگی می شد . بالاخره نوبت من هم فرا رسید .قاضی با اشاره به فهرست جرم و گناهان من یک به یک آنها را با صدای بلند قرائت و مجازات آن را اعلام میکرد. درحالیکه به شدت خسته شده بودم و معجونی از ترس و خستگی و دلهره عصبی و بیتابم کرده بود به یک یک آنها توجه میکردم که ناگهان باشنیدن این جرم که از مدادتراشی که اجازه گرفته بوده ام یک مرتبه مدادم را بتراشم دوبار مدادم را تراشیده ام و باید حق و حقوق مالک مدادتراش را ادا کنم خنده ام گرفت خنده ای که با یک پوزخند شروع وبه قهقهه منتهی شد . روبه قاضی کردم و پرسیدم آیا آنچنان که به چنین جرمهای پوست تخمکی رسیدگی میکنید به جرم کسانیکه به بیت المال کانال زده و خروار خروار حق و حقوق امثال ما را غارت کرده اند رسیدگی و حق ما را به ما باز میگردانید ؟ قاضی با تاکید اعلام کرد که بله مطمئنا به ریز و درشت اعمال همه رسیدگی و حق و حقوق صاحبان حق به آنان بازگردانده خواهد شد. به یکباره ترس و خستگی و دلهره از وجودم رخت بربست و آرامش خاصی دروجودم پدیدار شد و باخوشحالی مشت های گره کرده ام را به طرف آسمان بردم و اعلام کردم : اگر تمام مطالبات پایمال شده ام از بیت المال را به من بازگردانند نه تنها بدهی های ناشی از گناهان کوچک ناخواسته ام را پرداخت میکنم و از آتش جهنم نجات پبدا میکنم بلکه با مبالغ افزون باقی مانده بلیط ورود به بهشت را نیز بدست خواهم آورد در همین حال و هوا بودم که با سوزش شدید مثانه از خواب بیدار شدم موضوعات مرتبط: 17- دادگاه [ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 ] [ 19:50 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
فاکتورهای فروش را بررسی و مرتب میکردم که دختر و پسر جوانی همراه چند خانم دیگر وارد مغازه شدند . دختر جوان پس از مشاهده سرویس های طلا با خجالت وکمرویی به گرانترین سرویس طلا اشاره کرد و درخواست کرد که آن را بیاورم. داماد خجولانه با اشاره به سرویس های کوچکتر گفت: اون یکی چطوره؟یا اون یکی؟ دختر جوان به آرامی پاسخ داد: هر طور میل شماست اما من همین را می پسندم خواهر عروس مودبانه اما محکم گفت: ،خواهر من این یکی را پسندیده اگه شما نظر دیگه ای دارید خودتان انتخاب کنید نمیدانم چرا دختره اینگونه رفتار میکنه و همه چیز را فراموش کرده و به تحریک خواهرش ،توقعات عجیب وغریب و زیادی از من داره
موضوعات مرتبط: 16- سرویس طلا [ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ] [ 1:24 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
بعد از پایان مکالمه گوشی را گذاشت و گفت : خواهرم بود ... فهمیدی چی گفت ؟ گفتم : نه ... اما ... ازصحبتهای خودت یه چیزایی ... دستگیرم شد و متوجه اصل مطلب شدم که ... حرفم را قطع کرد و گفت : خودت را جمع و جور کن و آماده باش که به احتمال زیاد هفته آینده به صورت جدی باید پیگیر مقدمات ازدواج پسرمون باشیم گفتم : فعلا باید دست نگهداریم و ... صبر کنیم و ... منتظر تامین مخارج ازدواج باشیم بلافاصله با تبسمی برخاسته از اعتماد به نفس گفت: اصلا فکرش را هم نکن ... همیشه گفته اند : که مخارج عقد و عروسی را خدا می رسونه من هم با با همان تبسم و اعتماد به نفس گفتم : منظور من هم همین است که صبر کنیم اول خدا مخارجش را حواله کند ! بعد ما خرجش کنیم ! مخ عیال در حال ایرور دادن بود که ... اضافه کردم بگو ببینم ... خدا مخارج عقد و عروسی را به کدام بانگ و کدام شماره حساب حواله میکنه ؟ موضوعات مرتبط: 15- ازدواج [ جمعه بیست و دوم آبان 1388 ] [ 21:43 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
من و ... با یک صیغه محرمیت شفاهی علی الحساب و شفاها به زوجیت هم در آمده ایم در حالیکه با نگاههایمان مشغول زیر و روکردن انواع کارتهای عقد و عروسی هستیم توی چشمانم نگاه میکنه و میگه : کدام یک را می پسندی ؟ میگم : تورا می پسندم... میگه : مسخره بازی در نیار ! بگو .... انتخاب خیلی سخته ... هر کدام از کارتها را انتخاب میکنی کارت دیگری جلوه گر میشه و انتخاب را مشکلتر میکنه! بالاخره دل را به دریا میزنیم و با انگشتان بر میزنیم و با قرعه کارت را انتخاب میکنیم . فروشنده میپرسه: چندتا کارت میخواهید ؟ همزمان به چهره یکدیکر نگاه میکنیم با چشمانمان از هم می پرسیم : چندتا ؟ اورا کنار میکشم و آهسته و درگوشی به او میگم به همان اندازه و عددی که همدیگر را دوست داریم او نیز دهانش را به گوش من نزدیک میکنه و میگه :اول تو بگو که چقدر دوستم داری ؟ سریع میگم :یکی مظلومانه همراه با تعجب میپرسه : چرا یکی ؟ سریع میگم : چون تکی ! عروسکی ! با نمکی ! سر کیفش ر ا باز میکنه و کاغذی را بیرون میکشه و میگذاره توی دستم و میگه: اینها را نوشتم که روی کارت دعوت چاب بشه . ببین خوبه ! می پسندی ؟ آهسته و شمرده نوشته را میخوانم : دلمان مي خواهد با نسيم سحري
موضوعات مرتبط: 14- کارت عقد و عروسی [ یکشنبه هفدهم آبان 1388 ] [ 20:50 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
همانطور که پشت میز نشسته بودم و آخرین پرونده را یررسی میکردم داشتم به این مساله فکرمیکردم که توی اداره ما آقایون یک حکومت پادشاهی واسه خودشون راه انداخته اند ! با بهترین مبلمان اداری ! زیر کولر واسپیلت نشسته اند و با کامپیوترهاشون یا چت میکنند یا به ورق بازی الکترونیکی مجازی مشغولند! اول صبح هم همشون جمع میشند توی آبدارخونه اداره و نون سنگک وآش و یا پنیر وچای میخورند و با هم جوک میگند و خانم ها را مسخره میکنند ... همراه با مسخره کردن زن و مادر زن وهمکاران زن دلقک بازی وهزار کار دیگه که من نمیبینم در میاورند ... فقط انفجارهای خندشون را میشنوم . یک ساعتی که میگذره میخزند توی اتاقهاشون . تا به اصطلاح به امورات مردم و مملکت رسیدگی کنند !!! .وای بحال ارباب رجوع بیچاره !. اگه ارباب رجوع یه خانم جوان وزیبا وخوش تیپ باشه خودشون کارشو انجام میدهند ! اما اگه مرد مسنی ، پیرمردی ،پیرزنی باشه پاسش میدهند اتاق خانومها . مگر اینکه مجبور باشند و یا کار طرف صرفا توی حیطه کارشناسی اونا باشه. . وای که عجب اوضاعیه . معاون اداره ما هم مضحکه ! وقتی معاون اداره توی جلسات دلقک بازی اونها شرکت داشته باشه دیگه اداره شهر هرته ! این قصه سر دراز داره... واقعا آدم نمیدونه چطور باهاشون رفتار کنه ! چون هرگونه رفتاری را دست آویز قرار میدهند تا زنان را مسخره کنند ... رئیس اداره هم که همیشه از در پشتی وارد میشه و ازهمونجا خارج میشه و هر شش ماهی یکبار هم به اتاق کارمندا سر نمیزنه ! حتی اگه درکمال وقار وسنگینی بروی دم در اتاق رئیس که بپرسی اومده یانه ؟وقتی برمیگردی آقایون پقی میزنند زیر خنده ...هاهاها ...قاه قاه قاه... . اینها مثلا دانشگاه رفته و مهندس و کارشناسهای مملکتند ! یکی دوساعت مانده به تعطیلی به شوهرم زنگ زدم و گفتم :دلم گرفته و ازش خواستم موقع برگشتن دنبال منم بیاد تا با هم بریم خونه . در همان لحظاتی که منتظر آمدن همسرم هستم از مغازه مجاور رژ لب جدیدی را میخرم و توی کیفم میگذارم توی ماشین همسرم که نشستم رژ لب جدیدی را که خریده ام نشونش می دهم و میگم "هم خوشرنگه، هم kiss proof !" با شیطنت میگه "خوشرنگیش ... خوشرنگه، ولی کیس پروفیش را ... باید امتحان کنم !" برای اینکه مطمئن بشه بلافاصله رو ی لبم میکشم .... و او بلافاصله میگه : بیا جلو تا امتحانش کنم . میگم چند لحظه صبر کن تا خشک بشه ! و بعد ... چندبار روی صورتش امتحان می کنم ! توی آینه ماشین نگاه میکنه تا ببینه جاش مونده یا نه ؟؟؟ با خنده می گم "ببین ...! اصلا جاش نمونده ! " میگه : قبول نیست ! باید تا شب امتحان کنیم که کاملا مطمئن بشیم !" ... دوباره سرش را جلو میاره میگه "بازم امتحان کن!" موضوعات مرتبط: 14- رژ لب [ یکشنبه دهم آبان 1388 ] [ 13:7 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
از روستایی دور افتاده اما سرسبز و بکر بانشاط برای ادامه تحصیل به شهر آمده بود و با من هم اتاق شده بود میگفت: برادر بزرگم که چندسالیست فارغ التحصیل شده در زمان دانشجویی اش با جهانگردی خارجی که به صورت دست و پا شکسته با زبان فارسی آشنا بود دوست شده و اورا به روستایمان دعوت کرده بود . اون جهانگرد هم شماره همراه برادرم و آدرس روستایمان را گرفته تا در حین ایرانگردی اش سری به آنجا بزند عصر همانروزیکه جهانگرد خارجی به روستایمان نزدیک شده بود با تلفن همراه برادرم تماس گرفته و اورا مطلع کرده بود .برادرم نیز با ما تماس گرفت و گفت امروز و فردا از او پذیرایی کنید تا خودم را برسانم . شب که بساط شام را پهن کردیم چند نوع غذا از جمله چلو مرغ و باقلا پلو و ... همراه دوغ و سالاد توی سفره گذاشتیم بیچاره میهمان خارجی متعجب از تناول غذای سنگین شبانگاه هاج واج مانده بود که از کدام بخورد به هرحال با میهمان خارجی غذا را صرف کردیم و بعد از گپ و گوپ و خوردن چای و میوه خوابیدیم . صبح قبل از اینکه میهمان خارجی از خواب بلند شود بساط صبحانه چیده شده بود . پنیر و پیاز و خیار و چند استکان چای .... مهمان خارجی نگاهی به سفره انداخت وبا فارسی دست وپا شکسته اش گفت : به بخشید ... چیزی که ما ...شب قبل ... خورد ... اسمش چی بود ؟ گفتیم : اسمش شام بود . باز پرسید: این غذایی که الان باید خورد اسمش چی هست ؟ گفتیم : صبحانه ... مهمان خارجی چیزی نگفت و صبحانه را خورد و در پایان گفت : غذای صبح باید مهمتر و سنگین تر از غذای شب باشد است تا اینکه حول وحوش ساعت ده صبح برادرم خودش را به ما و مهمان خارجی اش رساند و بعد از گپ کوتاهی صدای غش غش بلند خنده برادرم به آسمان رفت متعجبانه پرسیدیم: چی شده ؟؟؟ برادرم درحالیکه خنده اش ادامه داشت گفت: دعوتش کرده ام یکی دو روز دیگر اینجا بماند میگوید : به شرطی اینجا میمانم که شب صبحانه ... و صبح شام بخوریم موضوعات مرتبط: 12- جهانگرد [ جمعه هشتم آبان 1388 ] [ 16:40 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
یک هفته ای میشد كه توي بيمارستان جديدی مشغول به كار شده بود . حال و هوای دانش آموزری را داشت که وسط سال تحصیلی مدرسه اش را عوض کرده باشند. درس و کتابهایش عوض نشده بودند اما همكلاسي ها و معلم و محيط برایش غریب !!! توي اون بخش بیمارستان با وجود جوان بودن پرسنل از نظر سن از همه كوچك تر بود ! بزودی متوجه شد که اينجا خيلي چيزا فرق مي كنه.با مخارج بالایی که میگیرند مريضا مجبور نيستند به خاطر يك سونوگرافي يك هفته انتظار بكشند يا قبل از اينكه دياليز شوند آنژيو انجام بدهند و فوت كنند. اينجا هروقت اراده كني مريض عمل ميشه و لازم نيست هر روز با آمبولانس اين طرف و اون طرف باشی يا هرشب سه ساعت بنشيني نسخه بنويسي روز اولي كه كارش را شروع كرد پسر 21 ساله ای را توي بخش بستري کرده بودند که ترم 6 مهندسي برق را گذرانده بود. بيچاره تالاسمي ماژور داشت و مدتي منتظر پيوند مغز استخوان ... تا اينكه تنگي نفس مي گيره و ميارنش بيمارستان. از همون روز اول بي حال بود و دست و پاش كلي ورم داشت دكترها پس از یک سری معاینات گفته بودند از نظر كليه و قلب و كبد داغونه. دور ريه اش حسابي آب جمع شده و خلاصه به زور دارو نفس مي كشه . هر روز كه وارد بخش مي شد با کنجکاوی به تخت پسره سر میزد تا وضعیتش را ببینه بعد به سراغ کارهای مربوطه اش میرفت . روز بعد كه وارد بخش شد دید تخت خالیه و پسره نیست . سوپروایزر در پاسخ به سوالش گفت :ديشب فوت کرد... روحش شاد ... راحت شد !!! ........................................ اقتباس ازخاطرات پرستار مریم موضوعات مرتبط: 11- بیمارستان [ جمعه یکم آبان 1388 ] [ 1:33 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
راننده جدید پدرم بود راننده قبلی بازنشست شده بود راننده جدیدی از طرف اداره برای ایاب و ذهاب پدرم تعیین شده بود بعد از مدت کوتاهی متوجه شدم عاشق راننده جدید پدرم شده ام !!! صمیمانه اورا دوست داشتم او نیز مرا دوست داشت . همینکه صدای ماشینش شنیده میشد اولین کسی بودم که خودم را پشت در میرساندم و در را بر رویش باز میکردم . همیشه برایم هدیه میاورد هدایایی کوچک اما دوست داشتنی عمدتا آدامس موزی و شکلات کاکائویی نمیدانم چگونه فهمیده بود من عاشق آدامس موزی و شکلات کاکائویی هستم . وقتیکه در را باز میکردم مرا در آغوش میگرفت و بعد از نوازشی کوتاه هدیه ای را که آورده بود به طرفم دراز میکرد هدیه را میگرفتم و اورا می بوسیدم تا اینکه پدرم برای اولین مرتبه متوجه شد و مرا از آغوش او بیرون کشید ... نهیبی به من زد و گفت برو داخل خونه و با عصبانیت سوار ماشین شد و در را محکم بست و به راننده اشاره کرد که حرکت کن شب که پدر به خانه برگشت به مادرم گفت منتقلش کردند به یک اداره دیگه... نفهمیدم منظور بابام چیه. فردا صبح که آیفون زدند رفتم دم در دیدم یه آقایی منتظره، گفتم شما ... گفت : راننده جدیدم... انتظار چنین خبری را نداشتم ... ناگهانی بود... خیلی گریه کردم پدر در ماشین را باز کرد و کیفش را روی صندلی ماشین گذاشت و به سمت من آمد ... ناراحت شده بود درمقابل بغض من طاقت نیاورد خم شد و برای آرام کردن من مرا بغل کرد وبوسه ای برگونه های من نشاند و درحالیکه با انگشتانش همچون شانه ای موهایم را نوازش میکرد مادرم را صدا کرد که بیا این بچه را ببر داخل ... مادرم مرا بغل کرد و به داخل منزل برد ... دلم نمیخواست از بغل مادر پایین بیایم و گریه را خاتمه دهم ... و بدون توجه به ناز و نوازش های مادرم بغض آلود و آرام آرام گریه میکردم ... تا اینکه بالاخره کفر مادرم در آمد و با عصبانیت مرا از آغوش خودش بیرون کشید و روی کاناپه رها کرد و عروسک خرسی ام را برداشت و توی بغلم چپاند و گفت : چه معنی داره که دختر سه چهار ساله با یک مرد سی ساله دوست باشه ....
موضوعات مرتبط: 10- راننده [ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ] [ 12:52 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
جشن ورود دانشجویان جدید الورود یا به عبارتی صفرکیلومتر ها بود حدودا دویست سیصد نفر بودند مراسم روی چمن و در فضای آزاد برگزار شد.
دقایقی قبل از آغاز مراسم همزمان با اجرای یک موسیقی شاد دانشجویان یکی یکی از راه میرسیدند و روی صندلی های می نشستند . حاج آقا که خود نیز از اساتید دانشگاه بود در ردیف جلو روی یکی از صندلی ها نشسته و تعداد دیگری از مسئولین و اساتید نیز در همان ردیف مستقر بودند تا اینکه مجری برنامه پشت میکروفن رفت و موزیک قطع شد مراسم با نام خدا و تلاوت آیات آغاز شد. مجری بعد از مقدمه های معمول از حاج آقا دعوت کرد که چند کلامی برای حضار ایراد سخنرانی نماید حاج آقا روی سن رفت و سخنرانی را آغاز کرد در بین سخنرانی حاج آقا توسط گردانندگان برنامه که عمدتا از خود دانشجویان بودند از حضار با آب میوه پاکتی و کلوچه های بسته بندی شده پذیرایی شد . اکثر حاضرین جذب سخنرانی دلنشین حاج آقا شده بودند پس از سخنرانی حاج آقا مجری پشت میکروفن رفت به بچه ها گفت تا برنامه بعدی آماده اجرا شود شعر یار دبستانی را دسته جمعی با هم بخونیم بچه ها هم استقبال کردند و همه با هم شروع کردند به خواندن : یار دبستانی من با من و همراه منی حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علف هاش دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه که ناگهان اتفاق جالب و غیر منتظره ای افتاد بچه هایی که داشتند با پایکوبی سرود یار دبستانی را میخواندد با یک چرخش و تغییر تقریبا هماهنگ شروع کردند بخواندن سرود یاد امام و شهدا : تقابلی جالب و عجیب بود دلیلش رو نمیدونم. یاد امام و شهدا دل را میبره کرب و بلا یاد امام و شهدا دل را میبره کرب و بلا میگم بابا اینها کی اند که با لباس خاکی اند اما هزار تا کهکشان سرتاسر هفت آسمون مانده به زیر پرشون مانده به زیر پرشون میگه پسرم نور دلم باغ گلم همه حاصلم الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه تو هم دعا کن که بابات غریب و تنها نمونه موضوعات مرتبط: 9- دانشجویان [ جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ] [ 6:55 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
مدتی بود که با چندتا از دوستانش به تمرین تئاتر می پرداخت .اون شب هم شبی بود مثل شبهای قبل ..ولی هوا کمی سردتر بود. بارون میامد همراه با رعد و برق گاه و بیگاه صدای بارون و رعد وبرق توی سالن تئاتر حواس همه را پرت می کرد.با هر رعدی که میزد تمام شیشه ها می لرزید. اومد بیرون.بارون رو که دید نفهمید چرا بر عکس همیشه دلشوره گرفته.یه وقتهایی انگار آدم احساس می کنه همه ی شرایط مناسبه که یه اتفاق عجیب و ناگهانی بیفته. .زنگ زد خونه... مادر گوشی را بر نمی داشت.موبایلشو گرفت....گوشی موبایل مورد نظر شما خاموش است.... زودتر از همیشه به طرف خانه حرکت کرد .هنوز بارون می اومد.توی ماشین نشست شیشه پنجره ماشین را بخار پوشانده بود . هیچ جا براحتی دیده نمی شد.برف پاکن داشت خودش رو تیکه پاره می کرد. به خونه رسید دید مادر توی خونه است و موبایلش هم روشنه! بعداز چند کلمه صحبت متوجه شد به خاطر بارون خط های تلفن خراب شده!(چه ربطی دارند،نمی دونست!) با تماشای مادر و آرامشی که بر فضای منزل حاکم بود خیالش راحت شد که هیچ اتفاق ناخوشایندی رخ نداده .نیم ساعت نگذشته بود که عمو زنگ زد و گفت میاید تا شناسنامه ی مادر بزرگ رو ببره.مادر بزرگ تازه عمل کرده بود و در خانه بستری بود. عمو بالاخره به زبان آمد و گفت : مادر بزرگ تموم کرد... موضوعات مرتبط: 8- مادر بزرگ [ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 16:0 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
اگر قرار باشه که بقیه عمرتان را در یک جزیره بگذرانید، چیزهایی که دوست داشتید با خودتان می بردید چی بود ؟ این سوالی بود که از صبح، به او هجوم آورده بود . تصمیم گرفت به هر کسی که میرسد این سوال را مطرح کند اولین کسی که جلوی او سبز شد، عموی گامبو و سنگین وزنش بود . او خیلی راحت گفت که فقط به شامپاین، سیگار و کلکسیون موسیقی اش احتیاج دارد. نفر بعدی الناز بود، او هم به کتابهایش، نقاشی هایش و یک عالمه قهوه اشاره کرد . و اما سوسن برای سوسن مهم این بود که به جزیره ای برود که در آن جزیره، کافی شاپ و فست فود و رستوران هم پیدا شود.و فقط تلفن همراهش را همراه داشته باشد از پگاه که پرسید، جواب داد تنها چیزی که با خود می برد، لوازم آرایشش است. به هر حال ممکن است ببری، پلنگی، خرسی به آدم نزدیک شود و خوب نیست که سر و وضع به هم ریخته ای داشته باشد. البته بیشتر شوخی می کرد. پاسخ بهترین همکلاسش مریم، برایش جالب بود. اینکه همه وسائل اتاقش و البته اینترنت پر سرعتش چند کامیون انواع و اقسام لباسهای مختلف، کفشهای ورزشی و زمین تنیس نیز !!! به اضافه همه تجهیزات الکترونیکی و جنگی برای ممانعت به عمل آوردن از ورود حیوانات وحشی تا فاصله صد کیلومتری وبلایش...بنابراین می خواست که ویلای شمالشان هم به آن جزیره منتقل شود. کم کم داشت به انتقال یک جت جنگی هم فکر می کرد که دیگر تحمل نکرد و بحث را عوض کرد. در نهایت از مامان که پرسید، مامان گفت : دوست دارم همه فرزندانم را با خودببرم . موضوعات مرتبط: 7- جزیره [ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 15:57 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
کم کم سالگرد پدرش فرا می رسید سالگرد پدری که خودش رو بازنشسته کرده و چند سال آخر زندگیش را توی شمال می گذروند. شمال بود، چون از بودن در شمال لذت می برد به باغ و درخت و گل رسیدگی میکرد این قضیه هیچ وقت از ذهنش خارج نمی شد که خانوم مدیر پول می خواست (به هر بهانه ای) و مدام به او فشار وارد می کرد که چرا بابات نمیاد مدرسه تا خرج و مخارج تحصیل فرزند ته تغاری اش را بدهد ؟؟؟ ناچار شد به تکرار مکررات به پدر زنگ بزند و از او بخواهد که بیاید و او را از فشارهای اعصاب خوردکن مدیر نجات دهد اون شب آخری ، نیم ساعت پشت تلفن گریه کرد که پدر زودتر بیا ... و خب... اومد، همون شب اومد، اما هرگز نرسید... این جریان مربوط به ده سال پیشه و حالا وارد سال یازدهم می شه. اما او هیچ وقت نتونسته از این فکر بیرون بیاد که اگر خانوم مدیر اونقدر اصرار و لجاجت به خرج نمیداد شاید پدر هنوز زنده بود ...
موضوعات مرتبط: 6- خانم مدیر [ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 15:53 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
بعد از سال ها بالاخره گذرش به شیراز افتاد . باخود گفت مگر میشود شیراز باشی و سری به حافظ شیرازی نزنی !!!! به هر طریقی که بود خود را به آرامگاه خواجه رساند .
در آن فضای عرفانی از انبوه مشتاقان زیارت خواجه تنها صداهایی که بگوش میرسید صدای آرام گامها و ورق خوردن برگهای دیوان حافظ و گاه گاهی صدای تیریک تیریک دوربین عکاسی و جهش برق فلاش های دوربین ها بود باخود گفت :خنده داره که کنار مقبره ی حافظ نشسته باشی و هر قدر زور بزنی دو بیت از شعرهاش یادت نیاد! از همه ی حافظ به دست ها گذشت و کنار مقبره رو به خانم جوان و زیبایی که نشسته بودکرد و گفت: - ببخشید خانم! شما حافظ همراتون هست؟!خانم از کیفش یک جلد حافظ جیبی بیرون آورد و به او داد. با خودش اندیشید که با چه نیتی کتاب را باز کنم؛ نیت کرد که هر غزلی که باز شد یکی دو بیتش را برای کسی اس ام اس کند تفالش با این بیت ها آغاز شده بود : حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنم هوس است طمع خام بین که قصه فاش از رقیبان نهفتنم هوس است پس از خواندن غزل در این فکر که حال این یکی دو بیت این غزل را برای چه کسی اس ام اس کنم .تنها یک شماره در ذهن داشت.شماره توی ذهنش وول خورد و سرانگشتانش را به حرکت در آورد .
موضوعات مرتبط: 5- حافظ [ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 15:48 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
[ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 15:48 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
روزنامه را تند تند برگ زد تا اینکه به بخش آگهی های استخدام رسید . با دقت شروع کرد به مطالعه آگهی های استخدام ...
"استخدام منشی زن مسلط به کامپیوتر"، " به یک منشی خانم با ظاهری آراسته و روابط عمومی قوی نیازمندیم"، "یک شرکت معتبر به یک منشی خانم آشنا به کامپیوتر و روابط عمومی بالا و ظاهری آراسته نیازمند است"، " به یک منشی خانم آشنا به کار با حقوق ... تومان به علاوه پورسانت سی درصد نیازمندیم". پس از تماس با یکی از این آگهیها قرار میگذارد تا حضوری به انجا مراجعه کند. ساعت پنج بعدازظهر به همان آدرسی که گفته بودند میرود. وارد ساختمان میشود واحد مربوطه را پیدا کرده و زنگ واحد را میزند. مردی میانسال در را باز کرده و او را به اتاق رییس شرکت راهنمایی میکند.محیط فیزیکی شرکت، یک محیط بسته است بهطوری که به یک منزل مسکونی بیشتر شبیه است تا یک مکان تجاری یا اداری! به او گفته شد که میتواند از روز بعد کار خود را در آن شرکت آغاز کند و حقوقش نیز 150 هزار تومان در ماه است ولی اگر پس از ساعت شش نیز به عنوان اضافه کار در شرکت بماند حقوق بیشتری دریافت خواهد کرد. در مورد نوع فعالیت شرکت سوال میکند رییس شرکت جواب میدهد که شرکت در زمینه تجارت لوازم بهداشتی و ابزار آلات فعال است. روز بعد ساعت هشت صبح طبق قرار قبلی به شرکت مراجعه میکند پس از ساعتی رییس شرکت هم وارد میشود. و به این شرط که بعد از ظهر اضافه کار بایستد وظیفه اورا مشخص میکند در طول روز و ساعاتی که مشغول بکار است با نگاههای مشکوک و پرسشهای مشکوکی روبرو میشود تا اینکه ساعت کار روزانه به اتمام میرسد و اضافه کاری شروع میشود در آن چند ساعت اضافه کار اتفاقاتی میافتد که بسیار سریع متوجه میشود که وظیفه وی تنها انجام دادن کار یک منشی نیست!!!! با ترفندی زیرکانه فرار را بر قرار ترجیح میدهد و به سرعت آنجا را ترک میکند. موضوعات مرتبط: 4- استخدام [ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 15:44 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
میخواست خودشو محک بزنه و ببینه احساس امروزش با یکسال گذشته چه فرقی کرده قدیما از جلو پیرمرد دستفروش که چسب زخم میفروخت رد میشد این احساس بهش دست میداد که چرا نمیتواند کاری برای پیرمرد انجام دهد و نمیتواند گره ای از کار پیرمرد باز کند امروز هم نمیتوانست گره ای از کار پیرمرد باز کند. ولی قبلا بغض میکرد و رد میشد ولی امروز خیلی خونسرد و بیخیال گفت : چسب زخم لازم ندارم موضوعات مرتبط: 3- دستفروش [ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 15:42 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
وقتی که از پدر و مادر و خواهر و شوهر خواهرش خدا حافظی میکرد که به خانه برگردد مادرش به او گفت سعی کن دفعه بعد شوهرت هم با خودت بیاوری زن با کمی مکث کرد سپس به آرامی و با اندوه گفت چکنم همیشه میگوید کار مهمی دارم و نمیتوانم بیایم در حالیکه اشک خفیفی در گوشه چشمش میلغزید ادامه داد که نمیدانم چه کار مهمی است که.... مادر نگذاشت دخترش ادامه دهد اورا در آغوش گرفت و پس از بوسیدن گونه های دختر اورا روانه کرد در میانه راه نخست مقداری خرید کرد و به خانه بازگشت، کلید را چرخاند و در را باز کرد شوهرش داشت روزنامه مي خواند . با گرمی به شوهرش سلام کرد اما با پاسخی بسیار سرد مواجه شد بدون هیچ صحبتي به سوي آشپزخانه رفت و خوراکي ها را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشت و به اتاق برگشت مانتويش را کند و آويزان کرد. روسري رنگارنگش را از سرش برداشت و روی لبه مبل گذاشت . آنوقت آمد نزديک شوهرش نشست . -خريد کردي؟ -بله صدايش مي لرزيد. نم اشکي گوشه چشمهايش بود. به شوهرش چشم دوخت. دلش مي خواست با او گفتگو کند اما ترسيد آرامش او را برهم بزند. اما فهميد مردش روزنامه نمي خواند ... فقط آن را جلويش گرفته است. شايد هم سعي مي کرد خودش راپشت روزنامه پنهان کند. شاید ...
موضوعات مرتبط: 2- همسر [ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ] [ 15:37 ] [ مهدی . پور ... شیرازی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||